درک فلسفی

علیرغم اینکه شناختی از ما نداری تو را خوب می شناسیم تو را ، تک تک سلولهایت را از هرکس دیگری بهتر می شناسیم. تو وجود مایی روح مایی روح برهنه مان وجودمان

اگرچه با هم بودنمان از هر وقت دیگر کمتر بوده ولی از همیشه عمیق تر است. بخند بخند که خنده خدا را می شنوم

  
نویسنده : سوران داودی ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٢
تگ ها : خدا ، درک ، فلسفه ، روح


شاید

تا نیروانا تنها یک قدم فاصله داشتیم که تو ما را صدا زدی و می بایست به سوی تو باز می گشتیم. اکنون در انتظار آمدنت بیقرار تر از همشه ایم لیک می دانیم این جمعه نه ولی شاید جمعه بعد بیایی شاید.

  
نویسنده : سوران داودی ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٩


سال من

در آستانه فروزان ترین بهار عمرم ایستادم و تو را خواندم، آه ای انسان!

سوالی دارم و به محض دیدار از تو می پرسمش!

  
نویسنده : سوران داودی ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱
تگ ها : بهار ، انسان ، دیدار ، سوال


جدیت

مذهب سنگر سختی است که فتحش شهادت می طلبد

  
نویسنده : سوران داودی ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٦
تگ ها : شهید ، مذهب


آدونایی

روزها را به یادت شب می کنم و شب از ترس فردا شدن بخواب می روم. اگر بخندی این شبهای با هم بودنمان روشن تر از هر روزی خواهد بود.

آینده اگر چه مبهم و نامشخص است ولی از گذشته بهتر خواهد بود گریه نکن.

  
نویسنده : سوران داودی ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠
تگ ها : فردا ، ترس ، گریه ، خنده


روادید

با تشکر از تمامی دوستانی که مرا تا آرامگاهم مشایعت نمودند به عرض می رساند مراحل اقامت دائمی اینجانب بخوبی طی شده و لذا دوستان به این زودیها منتظر زنده شدن بنده نباشند

  
نویسنده : سوران داودی ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦


عروسی

به آن زنی می اندیشم که در تصادف جان سپرد

به بار غمی که شوهرش بدوش کشید

به کودکی که آرزویش را به گور برد

به جوانیش که پرپر شد

و به پدر و مادر داغدارش

  
نویسنده : سوران داودی ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٧
تگ ها :


یاد

بی سبب خود را به کشتن دادی و امروز بیست و دومین سالروز بی سبب شدن توست!

کاش زنده بودی و روح ارجمندت را به دستان سرد مرگ نسپرده بودی!

کاش نمرده بودی و در تاریکی گور نخفته بودی!

یادت گرامی باد!

  
نویسنده : سوران داودی ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٩
تگ ها : شهید ، خواب ، مرگ ، دوست


زندگی

با کلیدی ترین افکار ذهنم اگر قفل دلت را نگشایم پس به چه کار می آیم؟

لبخندی بر لبان زیبایت اگر نیاورم پس به چه کار می آیم؟

بهترین را برایت اگر نخواهم پس به چه کار می آیم؟

  
نویسنده : سوران داودی ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳
تگ ها : زندگی ، آرزو ، دوری ، خواب


پرواز من

آه ای مردم

عقاب نیستید ، /ان که پرنده نیست همان به که بر فراز مغاک ها آشیانه نسازد.

اما من در نور خود میزیم ، من آن شراره ها را باز می نوشم که از من زبانه می کشند.

  
نویسنده : سوران داودی ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۸
تگ ها : پرواز ، پرنده ، مردم ، نور